تبليغاتX
از پس کسی منو نفهمید دیوونه شدم رفت...

از پس کسی منو نفهمید دیوونه شدم رفت...

دیوونه شدم بازم هیچکس نیست منو بفهمه! دیوانه شدم...هورا..دیوانگیم عالمی داره!دیدی دیوونه شدم!

دیشب حالمو گرفتی(امروز حالمو گرفت)
دیشب اشکمو در اوردی(اشکمو در اورد)
دیشب مهربون بودی مهربون بودم(مهربون بود)
دیشب گفتی دوست داشنی شدی(امروز گفت چقدر دوست داشتنی و خوشمل شدی)
دیشب با سائل حرف زدم(امروز با ابجیش)
دیشب.....
امروز......
دیشب هیچکس پیشم نبود(اما امروز مامانم پیشم بود)همه رو شنید
واااااااااااااااای امید دوسش دارم.دوسم داره....


گریه میکنه
با گریه هاش دیوونم میکنه
داغونم میکنه
بد گریه میکنه
دوست ندارم گریه های یه مردو ببینم
مامانم گریه هاشم شنید
مامانم .......!(تذکر که تو یه خواهر مجرد داری ژس هیچکس نمیره و هیچکس نمیاااااااااااااد)
برای اولین بار 2ساعت با یه پسرحرف زدم
..............!

شاد باشید.تماس فرت

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 11:40 توسط عاشقم.......| |
مست بود نفهمید چی گفت...اومد اما مست و پاتیل بود.....

بدم میاد از ادمای شراب خور

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:57 توسط عاشقم.......| |
خستم خیلی خستم.........دلم میخواد برم به خواب ابدی دارن همه بد میکنن با من.

دوسش دارم.این الان قیافه من از پس گریه کردم

امید رفت

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 15:13 توسط عاشقم.......| |
گریه کردم.هیچ کدوم از دوستام پیشم نبودن.الهام با حرفاش حالمو گرفت.......

تهنا کسی که تو این چند روز مسخره پیشم بود امید بود.........ممنون که بودی.

البته دیشب که گریه کردم مامانم کلی درکم کرد و. پیشم بود.واییییییی خیلی خانواده خوبی دارم.عاشقشونم.

راستی از سائل جونم تشکر میکنم که به یادم بود.ممنون که هستی

شاد باشید.

تماس فرت

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:0 توسط عاشقم.......| |

سلام.انقدر کلافه ام که می خوام یه چند نفری رو خفه کنم....!تا ساعت 12 خواب بودم.ناهار خوردم دوباره خوابیدم تا 6که حالا هم در اختیار شمام!اه اه اه.تلوزیون هم که فقط فوتبال داره.شورشو در اوردن.ریدن به این تلوزیون و مملکت.از اون روزی دانشگاه شریف دوباره تظاهرات کردن خط من هنوز درست نشده.فقط کافیه یه ادم سیاسی بگوزه همه چی بهم میریزه....!مسخره ها...حالیشون نیست که.دوباره طرح گشت ارشاد داره راه می افته.نمی ذارن 2دقیقه با ارامش زندگی کنیم.تا نون هم گرون میشه ربطش میدن به سیاست.حتی فوتبال امروز.....!دیگه حالم داره بهم میخوره.روز به روزم که اوضاع اقتصادی مملکت داره بدتر میشه....!مورده شورشونو ببرن.همیییییییین.

کلافه تر از من نمیبینی!امروز به این نتیجه رسیدم علاوه بر دیوونه شدنم افسرده هم شدم..!باحال نه؟الان شدم یه ادم دیونه افسرده منتظر.منتظر یه زنگ...یه پیامک.یه تک زنگ.چه میدونم هر گهی که شما فرک می کنید.اه....!فردا قرار برم بازار واسه خرید کادو تولد خودم!چه باحال.به جای دوشنبه قرار فردا تولد بگیریم اخه خواهر زادم هم هست به خاطر همین....!ببخشید اگر بد نوشتم.راستی تولدمم مبارک

مرگ

سایه!

دره

اسمان!

اتش

ومن!

چون اخرین اسکناس

در جیب یک ملوان پیر مچاله ام!

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 20:48 توسط عاشقم.......| |
ما چیستیم؟

جز مولوکول های فعال ذهن زمین

که خاطرات کهکشان را

مغشوش میکنیم!(حسین پناهی)

دلم ناجور گرفته...تماس فرت

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:19 توسط عاشقم.......| |
گریه کردم.....!

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 22:4 توسط عاشقم.......| |

رفتم دوباره اومدم.اومدم که یه تولد واسه الی جونم بگیرم.تولدش 4مهر.یعنی شنبه.اما من چون نمیتونم اون موقع بیام به خاطر همین الان اومدم.

زمانی که همه چیز خوب پیش می رود

و مردم در کنار هم تفریح می کنند

دوست پیدا کردن اسان است.

زمانی که اتفاقات پر هیجان رخ می دهد

و همه با هم چشم به انها می دوزند

دوست پیدا کردن اسان است.

در فضای زیبا

که همه کنار هم شادند

دوست پیدا کردن اسان است.

ولی پیدا کردن دوستی

که در مشکلات

و در سخت ترین روزهای زندگی

در کنار تو بماند

دشوار است.

از تو سپاش گزارم

چون که تو

از معدود کسانی هستی

که دوست واقعی است.

هیچوقت روزی که با هم اشنا شدیمو یادم نمیره.انقدر باهاش بد حرف زدم که نگو نپرس اون بیچاره اسمشو گفت و.....اما من مثل بز نگاش کردم.با یه قیافه ای که انگار طلب دارم.اما توی 1سال مثل خر دنبالش کردم تا بیاد پیش خودم.اخه با بچه های مثبت میگشت.مگه میشه بغل دستی من یه ادم مثبت باشه.تا تابستون که به خاطر بدست اوردن دل الی باهاش رفتم کلاس کامپیوترو خیلی هم بهمون خوش می گذشت.تا سال سوم که الی شد مال خود خودم...طوری باهم خوب بودیم که همه مدرسه به ما بد نگاه میکردن.اما من انقدر پرو بودم که عین خیالمم نبود.الی سال سوم یه کوچولو مثل من شیطون شده بود اما نه به اندازه من.من شیطون بودم اون درس خون بود.دوستای خوبی بودیم.چه کیفی میکردیم.اخرای سال از هم جدامون کردن.انقدر به معلممون غر زدم که همه خندشون گرفته بود.که این سعیدس...!شاید اگه الی نبود من سال سومم به این خوبی تموم نمیشد.اما بودو خوب تموم شد.نمیدونم برای اونم خوب تموم شد یا نه!سال سوم حتی معلم ها هم به ما بد نگاه می کردن....!چند تا از بچه ها که رو راست برگشتن گفتن ما به شما حسودیمون میشه.یه دختر دیگه هم مثل من عاشق یه دختر دیگه بود اما تا نو اومد به بازار کهنه رو فراموش کرد..اما من هنوز پایه ثابت موندم.و ولش نم کنم.تا زمانی که خودش بخواد برم ....!الهی بمیرم بعد ها فهمیدم که سال دوم از من میترسیده.فرک میکرده یه بچه خلاف حرفه ایم.هر دفه میگه انقدر دلم براش میسوزه......!سال پیش دانشگاهی از هم جدا افتادیم.اماجداییمون کاری نکرد که برای هم دیگه بهترین نباشیم.....!الانم که اون میره دانشگاه منم کنکور می خونم.امیدوارم مثل همیشه باشیم...می دونم که هستیم.چون هردومون عاشق هم هستیم.و عاشق می مونیم.مگه نه الی خودم؟تولدت مبارک عقشم.

همیشه دوس من هستی

چه شاد باشم

چه ناراحت

چه تهنا باشم

چه در میان مردم

همیشه دوست من هستی

چه امروز تو را ببینم

چه یک سال دیگر

چه امروز با تو حرف بزنم

چه سال دیگر

همیشه دوست من هستی

هر چند باگذشت سال ها

تغییر خواهیم کرد

اهمیتی ندارد که من چه بکنم

یا تو چه بکنی

تا پایان زندگی همیشه دوست من خواهی ماند.تولدت مبارک.

دوست دارم.دوست دارم دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.دوست دارم.بیشتر از اون چیزی که فرک کنی.

وقتی که سر درگم می شوم

با تو مشورت می کنم

و راه حلی می یابم

وقتی که اتفاق خوبی برایم می افتد

اولین کسی هستی که به خیبر می دهم

وشادی ام را با تو شریک می شوم.

وقتی که تصمیم گیری مشکل می شود

نظر تو را می پرسم

و ان را در کنار نظرات خود میسنجم.

وقتی که احاس تهنایی می کنم

به تو زنگ می زنم

چون تو تهنایی را از من دور می کنی.ممنون که هستی دوست خوب خودم.

تولد تولد تولدت مبارم.بیا شمع هارو فوت کن تا 100000000000000سال زنده باشی.هورااااااا.تولدت مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشی.که باوجود من حتما داری.مگه نه عقشم؟(چقدر پرووم)!راستی ورودت رو به دانشگاه هم تبریک میگم.درست روز تولدت باید بری داشگاه.چه باحال.!!!!

این که می دانم همیشه در کنارم هستی

تا به حرف هایم گوش کنی و به من دلگرمی بدهی

به من کمک خواهد کرد تا دراین دنیای پر هیاهو

به زندگی ادامه بدهم

اگر همه انسان ها

دوستی مانند تو می داشتند

دنیا

به باغی ارام تبدیل می شد....!

یه کادوی خوشملی برات خریدم.دلت بسوزه..!الی باور کن هرشب خواب اون بره ناقلا رو میبینم.من که روم نمیشه تو برو به اون الاغ بگو بره برام بخره.............!راستی در اخرم تولد خودم که 13مهر مبارک..!تبریک یادتون نره ها.!بیاید وتبریک بگید.دل من با این تبریکا خیلی شاد میشه...!

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:14 توسط عاشقم.......| |

سلام به همه دوستان.امیدوارم که خوب باشید....!منم خوبم.یعنی میشه تحملم کرد.نه بی انصافی نمی کنم حالم خوب خوب.چون غده سرطان بالاخره رفت.هورااااااا!بخاطر همین منم حالم خوبه و مثل ادمی زاد می خوابم.چه خوب.داریم میریم توی ماه مهرو اره دیگه بچه مدرسه ای....!تو اخبار داشت از بچه ها می پرسید که چه احساسی دارید؟همشون بدون استثنا میگفتن خوشحالیم.اما من وقتی می رفتم مدرسه اصلا خوشحال نبودم.اصلا هیچ حسی نداشتم.نمی دونم والا!یا مشکل از من بی احساس یا از بچه های الان که یه روده راست تو شکمشون نیست..!اما الان خوشحالم که دوره مدرسه رفتنم تموم شده و دیگه خلاص شدم.چون اصلا خاطره خوبی ندارم.ماه مهر خیلی دوست دارم چون 13 مهر تولد خودم.4مهر هم تولد عقشم الهام جون..!پس ماه خوبی!پس باید خوشحال باشم....!اول بذارید یه چیزیو بگم اونم اینه که بنده در حال حاضر نامزد دارم.یعنی چند وقت پیش نامزدکردم.....!البته زیاد باهم نیستیم تا زهرا ازدواج کنه.تا بعد که ببینیم چکار برامون میکنن.نمی خواستم بگم.اما انقدر دوستان توی نظرات خصوصی پیشنهاد بی شرمانه میدن. به خاطر همین گفتم.شرمنده که دیر گفتم.ببخشید!دوم اینکه من به دلیل درس و کنکور از این چرتو پرتا نمیتونم مثل همیشه بیام وبلاگ.پس اگه نیومدم ناراحت نشید.شرمنده..!و در اخر اینکه برام دعا کنید..!شاد باشید.تماس فرت.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:2 توسط عاشقم.......| |
خیلی دوسش دارم...

همین

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 22:38 توسط عاشقم.......| |
سلام.الان وبلاگ امید بودم.یهو زدم زیر گریه.حرفش بد بود.یعنی در مورد من بد بود..!نمیدونم چرا اینجوری گفت.نمیدونم چرا یهو بچه بازی در اورد و فرک کرد من بخاطر مهرداد ولش کردم.نمیدوم.اخه اقا امید من اگه واقعا میخواستم بخاطر کسی ولت کنم که همون اول بخاطر محمد ولت میکردم.....!نمیدونم چرا این فرکو کردی.اما منو مهرداد اونقدر باهم خوب نیستیم که بخوام بخاطرش دوستمو ول کنم....!دلیل ول کردن من رو هم میدونی.!هیچوقتم بهت قول نداده بودم تا اخرش هستم....!پس حرف بی حرف..الی میدونه که من وقتی به کسی قول بدم پاش وای میسم.میدونه که از معرفت کم نمیذارم.میدونه با بدترین ادما با صبوری ولبخند کنار اومدم.میدونه همه اینارو میدونه.میدونه که بخاطر معرفتم که الان داغونم.الان فقط کارم شده گریه.همه ی اینارو می دونه.....میدونه که واسه دوستام کم نمیذارم.میدونه که .....!نمیدونم شایدم نمیدونه.شایدم هیچکس منو حرفامو باور نداشته باشه.شاید اصلا منی وجود نداشته باشه.نمیدونم.....!امروز رفتیم خونه اقا دایی.میشد تحملش کرد.ولی من همش داشتم فرک میکردم.به این نتیجه رسیدم من همه رو دوست دارم.اما هیچکس منو دوست نداره.چه بد.چه غم انگیز...چه...!دیروز با الی رفتم بیرون .خیلی حرف زدم.خیلی.و به هیچ نتیجه ای نرسیدم.نمیدونم حرفایی که الی گفت نصیحت بود؟نمیدونم!!!!!حتی نمیدونم که نصیحت چی هست .نمیدونم از نصیحت و از نصیحت کننده چی می خوام.!!!دیگه هیچی نمیدونم...!دلم میخواد برم پارک با دوستام قایم موشک بازی کنم..!خوب می خواد دیگه.مگه چیه؟مثلا برم پارک ملت به این گندگی بعد قایم موشک بازی کنم.چه حالی بده.طرف پیدامون نمیکنه.اگه میشد خیلی خوب میشد..!اما نمیشه که.امروز پسر داییم لبخند زد بهم.منم مثل برج زهر مار بهش نگاه کردم.بیچاره ترسید! از درون خیلی داغونم.مهرداد بدترم کرد....!دنبال یه انرژی مثبتم.همین

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:32 توسط عاشقم.......| |
سگ اخلاق تر از من نمیبینی؟!!!میبینی؟نه باور کن.سنگ دل تر از من نمیبینی.الان ۲هفتس پامو از خونه بیرون نذاشتم.الی رو ۲هفتس ندیدم.ته تلاشم این بود که یه پیام بدم بهش.گوشیمم هی خاموش میکنم.........!بدبخت مهرداد داره از دستم دق میکنه.پشت تلفنم خودشو خفه کرد پاشو بیا ببینمت اما من مثل گاو گفتم دلیلی نداره بیام ببینمت.یک بغضی کرد......!بعدش دیدم گند زدم گفتم تو این شبا خوب نیست بیام بیرون شب احیاس میخندیم گناه داره!مگه قانع میشد!فرک کن مهرداد پشت تلفن با اون غرورش گریه کرد....!بد کردم.نه؟وااااااااااااای حالم اصلا خوب نیست.!!! اگه خوب باشم جای تعجب داره!دلم نصیحت میخواد.دلم میخواد یکی بزنه تو دهنم.بزنه تو سرم.بگه الاغ هیچی نیستی!بگه چرا اشک پسر مردمو در اوردی؟بگه چرا باهمه مثل گاو برخورد میکنی....!بگه چرا اونشب انقدر فحش دادی به امید؟بگه داری با خودتو زندگست داری چکار میکنی؟دلم میخواد یکی بشینه کنارم و کارای بدمو بهم بگه!مه چشمامو باز کنم.که بفهمم دارم چکار می کنم.که گریه کنمو احساس پشیمونی کنم.کارامو درست کنم.بهم بگه که چکار کنم که خوب بشم؟که چکار کنم که انقدر خر گری نکنم؟دوست دارم یکی بهم بگه اخمخ بیشور خودتو درست کن....انقدر گاو نباش.چرا هیچکس به من نمیگه بدددددددددددد!چرا هیچکس نمیگه خودتو درست کن؟چرا همه میگن تو خیلی خوبی؟هان؟من که خودم میدونم چه گهی(بیتربیت!) هستم.میدونم چه گند مزخرفی هستم.اخه چرا منو نصیحت نمیکنن؟بابا یکی تو این دنیا بزرگ نیست منو نصیحت کنه تا من چشمامو باز کنم؟هان؟من همیشه همه دوستام وقتی میبینم دارن گیج میزنن میشینم نصیحتشون میکنم اما چرا هیچکس منو نصیحت نمیکنه؟هان؟هرکی هم نصیحت میکنه بخاطر منافع خودش نصیحت میکنه!هیچکس منو بخاطر خو.دم منو نصیحت نمیکنه!الی هیچوقت منو نصیحت نکرده!چرااااااااااااااااا؟الی بیا نصیحتم کن.جان من.بیا ساعت ها برام حرف بزن.می دونم که کار اشتباه زیادی کردم.چرا بهم هیچی نمیگی؟هان؟دیوونه شدم بس نبود؟می خوای دیوونه تر بشم؟میخواید خودمو بکشم؟می خواید مثل پار سال بشم.احساس پوچی فراوانی میکنم....!فقط دارم گریه میکنم.حالم از خودم از بد بودن از اینکه احساس میکنم همه دارم خرم میکنن که میگن خوبم.چون میدونم که خوب نیستم.بد ترین ادمم..........!چقدر زود ۱۹ ماه رمضون اومد.خداروشکر زندمو میتونم برم مسجدوگریه کنم.بگم غلط کردم خدااااااااااااااااااا.اما میدونم که هیچ تغیری نکردم.بدتر شدم که بهتر نشدم.امشب شرمنده میرم پیش خدا!فرک نکنم خدا منو نگاه کنه.فرک کنم قهر کرده یباشه. اخه بنده بدیم.هم واسه خدا هم واسه بنده هاش.....!چقدر حرف زدم!امیدوارم بهتر بشه وضع.شاد باشید یاحق


عکس خدا در اشک عاشق است.

قطره دلش دریا می خواست.خیلی وقت بود که به خدا گفته بو.هربار خدا می گفت:"از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج و عشق و صبوری.هر قطره را لیاقت دریا نیست."قطره عبور کردو گذشت.قطره پشت سر گذاشت.قطره ایستادو منجمد شد.قطره روان شد و راه افتاد.قطره از دست داد به اسمان رفت.و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری اموخت.تا روزی که خدا گفت: "امروز روز توست.روز دریا شدن."خدا قطره را به دریا رساند.قطره طعم دریا را چشید.طعم دریا شدن را.اما.....روزی قطره به خدا گفت: "از دریا بزرک تر اری از دریا بزرک تر هم هست؟"خدا گفت: "هست." قطره گفت: "پس من ان را می خواهم.بزرگترین را.بی نهایت را."خدا قطره را برداشت و در قلب ادم گذاشت و گفت: "این جا بی نهایت است."

ادم عاشق بود.دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را توی ان بریزد.اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت.ادم همه ی عشقش را توی یک قطره ریختو قطرهاز قلب عاشق عبور کرد. ووقتی قطره از چشم عاشق چکید خدا گفت: "حالا تو بی نهایتی زیرا که عکس من در اشک عاشق است"

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 15:21 توسط عاشقم.......| |
سلام خوبی؟من که اصلا خوب نیستم.دارم از معده درد دارم می میرم!دیروز که روزه نگرفتم.امروزم ...! ۳روز فقط کارم شده گریه.مهرداد حالش اصلا خوب نیست!یعنی بدتر از من...داره کلیه هاش از کار میفته.دارم دق میکنم.همش کارم شده گریه و گریه گریه!نمیذاره کنارش باشم.هی میگه برو تهنام بذار.نمی دونم چش شده..امیدوارم خوب بشه.ااااااااااااااامین.دوستان براش دعا کنید.!!!دیروزم با دوستان رفتیم امام زاده صالح.اتفاقات باحال افتاد......در حدی که بردنمون پیش پلیس.یه زن دیوونه بهمون گیر داد تا وقتی رسیدیم خلمون کرد.....تا اینکه ازمون شکایت کرد.البته بخیر گذشت.خطر از بیخ گوشمون رد شد.........!می خواستم با الی برم بیرون اما نیومد.گفت حالم بد!منم خیلی حرصی شدم.....خوب میومد دیگه.دوست داشتم پیشش گریه کنم.اما نیومد.مهم نیست.....!حالا حالا ها نمی تونم ببینمش.فرک کنم تا هفته دیگه شایدم بیشتر.دلم برای مهردادم تنگ شده!خدا به دادم برس.دارم دق میکنم.دلم براش تنگ شده...!قرار بود اخر هفه برم ببینمش اما نشد...............

در ضمن اقا امید به تو هیچ ربطی نداره.نمی خوام دیگه نظر بدی.دوست ندارم هرسری که اومدم هی نظرای مسخره تو رو بخونم.نمی خوااااااااام.وبلاگ خودم هر کار دوست داشته باشم باشهاش می کنم.ب ه تو هم هیچ ربطی نداره.حالیت شد.؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:41 توسط عاشقم.......| |
سلام.حالم اصلا خوب نیست.کلی گریه کردم.اخه دعوام شد با مهرداد...................!که چرا رفتم بیرون.اصلا به اون چه!

دلم میخواد بابام چک بزنه تو گوشم.دلم کتک میخواد.از اوم کتکا که وقتی بچه بودیم میخوردیم.وقتی هم باباهه  میزد احساس میکردیم پاک شدیم.کلی هم خودمونو سرزنش می کردیم که چرا بابارو ناراحت کردیم....!بابهه یه چک بیشتر نمیزد اما خودش انقدر ناراحت میشدو می رفت یه گوشه تهنا میشست.انگار خودش ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰تا چک خورده!میگن کتکه باباب گل هرکی نخوره خل!من میخوااااااااااااااااااااااااااااام!خیلی زود گنده شدم.خیلی زود از کتک بابا محروم شدم.نمیخواااااااااااااااااااااااام!خدا خیلی وقت منو نزده

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 19:22 توسط عاشقم.......| |
سلام.خوبی؟

من دیشب خدارو حس کردم.خدا رو دیدم.....

دیشب با خانواده رفتیم مسجد.نمی خواستم برم اما به زور خانواده رفتم.....

خیلی خوب بود انقدر با خدای خودم حرف زدمو گریه کردم.انقدر داد زدم.که نگو و نپرس..!خیلی خوب بود.خیلی وقت بود اینجوری پیش خدا گریه نکرده بودم....حالم یه کوچولو بهتر شد..پس امیدی بهم هست.......شاد باشید.یاحق

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 17:43 توسط عاشقم.......| |
سلام.خوبی؟من که خوب نیستم.نمی دونم چرا اما خوب نیستم.دیروز الهامو دیدم با هم رفتیم نمایشگاه قران!خوب بود.میشد تحملش کرد.....!وقتی رسیدم خونه همه سرم داد زدن و چیزی گفتن.حتی مهرداد!که چرا دیر اومدی................!بیتربیت.

دلم بدجور گرفته.از همه چی ناراحتم.لبخند رو لبم نمیاد....!تابستون خوبی بودا اما بدبیاری هم زیاد اوردم.زیاد که چه عرض کنم.وحشتنااااااااااااااااک.میخوام یه ۲ هفته ای گوشیم دست یکی دیگه باشه.که همه دوستام بفهمن منم ادمم و احساس دارم.نمی دونم چی بگم.انقدر فرک کردم که اخرش رسیدم به نمی دونم.در مورد همه چی رسیدم به نمیدونم.حتی عدالت خدااااااااااااااااااااااا.از یه دیوونه بیشتر از این توقع نباید داشت.....شاد باشید.یاحق

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:52 توسط عاشقم.......| |
با چشم های زرد

پاییز در ایوان خانه نشسته بود

و من به پرندگانی پیر فکر می کردم

که دیگر هیچ کوچی

از مرگ دورشان نخواهد کرد

به اینکه

تنها چند پله ایم

در فاصله دو پاگرد

ونبض دست هایم

تیک تاک بمبی ست

که زمان انفجارش را پنهان کرده اند

پاییز در ایوان خانه نشسته است

و من به دست های خاک فکر می کنم

که حتی اگرتمام جنازه ها را بپوشاند

موهای تو چون گندم زاری

از لای انگشت هایش بیرون می زند.

سلام.امروز با الی حرف زدم.خیلی دلم براش تنگ شده بود وحشتناااااااااااااااااااااااااااک.بالاخره برگشت تهران.فردا همدیگرو میبینیم.دلتون بسوزه.این شعر بالا هم برای الی بود.شاد باشید.یاحق

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:37 توسط عاشقم.......| |
سلام.........

عشق جز خود به دیگران نه چیزی می دهد

ونه چیزی می فرستد

نه مالک است و نه مملوک

عشق تنها برای عشق کافی است.

*جبران خلیل جبران*

خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:52 توسط عاشقم.......| |
سلام.الهامم رفت.اما من هنوز...............!نمی دونم امام رضا چش شده که یادی از دیوونه ها نمی کنه!امیدوارم بهش خوش بگذره و سالم برگرده.امییییییییییییییییییین!حالم اصلا خوب نیست.تهنا کسی که می دونه چیشده الهام که امروز با خبرای بدم افسردش کردم.واقعا شرمنده گلم.نمی خواستم اینجور بشه.ممنون از اینکه میاید پیش یه دیوونه و بهش سر می زنید!مواظب خودتون باشید... شاد باشید یاحق

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:13 توسط عاشقم.......| |
سلام به همه دوستان....روزای مسخره ای رو دارم سپری میکنم!مسخره در حد وحشتناک.دیروز یه هیجان تو خونمون بود زهرا داره ازدواج میکنه!اینبار حتمی!دیروز ابجی فائزه میگفت:الی که میره دانشگاه زهرا هم که داره ازدواج می کنه توهم که میخوای دو.باره واسه کنکور بخونی!پدرت در میاد.....غم همه ی وجودمو گرفت.اخه راست میگفت... دیگه میشم یه دیوونه تهنای تهنا!

گل افتابگردان رو به نور خدا می چرخد و ادمی رو به خدا.ما همه افتابگردانیم.به تیرگی دیگر افتاب گردان نیست.افتاب گردان کاشف معدن صبح است وبا سیاهی نسبت ندارد.این ها را گل افتابگردان به من گفت و من تماشایش می کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گل برگش شعله ای بودو دایره ای در دلش می سوخت.افتابگردان به من گفت:وقتی دهقان بذر افتابگردان را می کارد مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد.افتابگردان هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد.اما انسان همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد.افتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند.او جز دوست داشتن افتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد او همه ی زندگی اش را وقف نور میکند در نور به دنیا می اید و در نور می میرد نور می خوردو نور می زاید.دلخوشی افتابگردان تنها افتاب است.افتاب گردان با افتاب امیخته است و انسان با خدا.بدون افتاب افتابگردان می میرد.بدون خدا انسان.افتابگردان گفت:روزی که افتابگردان به افتاب بپیوندد دیگر افتابگردانی نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر تویی نمی ماند.و گفت:من فاصله هایم را بانور پر می کنم تو فاصله ها چگونه پر میکنی؟افتابگردان این را گفت و خاموش شد.گفتو گوی من و افتابگردان نا تمام ماند.زیرا او در افتاب غرق شده بود.جلورفتم بوییدمش بوی خورشید می داد.تب داشت و عاشق بود.خداحافظی کردم داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت:نام افتابگردان همه را به یاد افتاب می اندازد نام انسان ایا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟

ان وقت بود که شرمنده از خدا رو به افتاب گریستم......

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:5 توسط عاشقم.......| |
اما دیگه به ذهنم هیچی نمیرسه!پس میرم دوباره فرک میکنم در حد یه دییونه میام مینویسم....منتظر باشیدااااااااااااااااااا..

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:46 توسط عاشقم.......| |
پایین بیا

مسافر معصوم سطر ها

بیهوده بازی را جدی گرفته ای

وگرنه برای خون فرقس نمی کند

که از رگ های من و تو بگذرد

یا

از جوب های خیابان!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:45 توسط عاشقم.......| |
لنگه کفش کهنه

پل ماه عسل مورچه ها......!

هردومون عاشق  مورچه ها هستیم.باحال نه؟چرا میخندی؟مگه دیوونه ندیدی؟هان؟بیتربیت!تماس فرت!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:42 توسط عاشقم.......| |
دیوونه شدمدیوونه شدمدیوونه شدمدیوونه شدمدیوونه شدمدیوونه شدمدیوونه شدم

به تعبیرو تفسیر این زندگی

بیایید با هم شک کنیم!

خطا بود شاید تعابیر ما

نگاهی به تعبیر جلبک ها کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

حسین پناهی( به وقت گرینویچ)

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:38 توسط عاشقم.......| |

داشتم مراحل دیوونگی رو طی میکردم تا دیوونه بشم.اما حالا دیوونه شدم...............

مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است اگر تو به معجزه ی عشق ایمان داری میکشم اخرین کبریت را در باد.هر چه بادا باد!

شاد باشی. یاحق

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 22:23 توسط عاشقم.......| |
الان یه ذره از ۶صبح گذشته و من ۲شب که خوابم نمیبره!یاحق
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 6:21 توسط عاشقم.......| |

اندر ماجرای "رستگاران"!

انکه در ابتدا نام داشت"اشفتگی"/ان معدن غم و غصه و ازردگی/انکه سر کارمان گذاشته با قصه احمد رضا/ به همراه کلی مال باخته در حال دادن فحش و ناسزا./انکه قهرمانش هست زنی تنهاو بی پناه و خسته/قرار گرفته رو در روی مردی مرموز به نام اقای شایسته/زنی با یمک دوست ریزه میزه و وروجک/پلیس بازی در می اورند در حد کاسترو کوجک/با نماهایی از روی پشت بام/کنار قاب عکس یا داخل یخجال/بابازی پوریا پور سرخ که تیپ زده به قصد کلک چال/یا بازیگر نقش های عنق و بد اخلاق عاطفه نوری/که قبلا گیر میداد به نرگس و شوکت بدجوری/با هدایت یک کارگردان که هست یک ملودرام ساز معظم/بانی اضطراب و راوی گریه های روتین جناب سیروس مقدم./از اول تابستان رژه رفتند روی اعصاب مردم/تلخ تر از نیش گزندگانی چون مارو رتیل عقرب/با پیگیری مجدانه سرگردی چیره دست/به سبک کاراگاهی خارجی مثل ژاور و گجت/قلپ قلپ اب معدنی می خورد تا در بیاورد لجت/و هنرنمایی تنی چند از هنر مندان چون اتیلا پسیانی روناک یونسی صبا کمالی و لیندا کیانی/چند شبی بعد از اشوب های خیابانی نا جوانمردان و اغتشاشگران/حالا مردم شده اند گرفتار سرنوشت رستگاران. سلام به همه دوستان.خوبید؟من فردا کنکور دارم.برام دعا کنید لطفا!این مطلب هم از تو روزنامه بانی فیلم براتون نوشتم اما نویسنده نداشت.شاد باشید.یاحق

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 0:5 توسط عاشقم.......| |

بنام خداوند بخشنده مهربان......

حالم گرفته شد!یکی بهم گفت از 10 شب فقط 1شب خوبی!یعنی در ماه 3روز و در سالو نمی دونم.خسته میشم فرک کنم.خیلی حرصی شدم! همیشه سعی میکنم برای دوستام بهترین باشم.اما این بدجور زد تو حالم.از الهام خبری ندارم.نمی دونم کجاست.حوصله ندارم کامل بنویسم.الهام خیلی دوست دارم خانومی!دلم بدجور گرفته الهام.نمی دونم الان کجایی!فقط دوست داشتم که باشی و ازم دفاع کنی حتی اگر حرفش حق باشه.اما می دونم که من اینجوری نیستم.یک دفعه به خودم شک کردم همین.دلم گریه می خواد.دلم میخواد زنگ بزنم به این یارو هرچیس دلم خواست بهش بگم.دلم میخواد سر یکی داد بزنم.یکیوکتک بزنم!مهم نیست.شاد باشید یاحق

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 23:51 توسط عاشقم.......| |
۱.سلام خوبید؟

۲.کنکرو اصلا خوب نبود!!!!!!!!

۳.دندونام احتیاج به جراحی داره!

۴.فردا با الهام میریم سینما.هورااااااااا.

۵.هفته دیگه عروسی دعوت شدیم که بخاطر این خبر خیلی خوشحالم.

۶.راستی فهمیدم بابام خیلی دوسم داره.می دونستمت اما الان.......!

شاد باشید

یاحق

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:38 توسط عاشقم.......| |
سلام فردا صبح کنکور دارم.اما حالم خوب نیست.شاید نرم کنکور بدم.امیدوارم  حالم خوب بشه...با الهام میریم...همه کنکوریها شب کنکور باید اعصابشون اروم باشه.اما من!بهم ریخته تر از همیشم....برام دعا کنید.شاد باشید یاحق
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:59 توسط عاشقم.......| |